بعد از یک مدت مدید و شدید این هم یک غزل جدید
و من از چشمهات فهميدم ... آبشار نزديك است
عقربه باز پشت دستم را مي گزد كه قرار نزديك است
لحظه هاي به بار آمدن شاخه ي انتظار نزديك است
كاغذ ابر و بادي خود را آسمان روي ميز روز گذاشت
شاعري روي آن به شعر نوشت كه طلوع بهار نزديك است
من به ديروزها سفر كردم روزهاي من عاشقت شده ام
تو گريبان دريدي و ديدم فصل سرخ انار نزديك است
لب تو خنده اي شد و پاشيد يك هميشه بهار را بر عكس
بعد ترسيده بودي و گفتي:« دست بردار! كار نزديك است
بيخ پيدا كند وَ ريشه ي عشق... » گريه ديگر به تو مجال نداد
و من از چشمهات فهميدم چقدر آبشار نزديك است
دل به دريا زدم و دست از جان شسته بودم كه ناگهان طوفان
گردبادي به گردنم انداخت ديدم انگار دار نزديك است
قاب عكس تو را بغل كردم مژه هايم به هم گره خوردند
بغض سربسته اي ترك برداشت لحظه ي انفجار نزديك است
من به امروز آمدم اما ساعتم از قرار خوابيده
عقربه باز پشت دستم را مي گزد كه قرار نزديك است