تبليغاتX
انگشت ششم - از زمین باران
به نام نامی آنکس که ما را ننگ نامیده

 

شتک زده است به خورشید

 خون ِ بسیاران

بر آسمان که شنیده است

از زمین

 باران!؟

حسین منزوی

******************************************************

یک رباعی و یک غزل برای امام حسین و عاشورا

بر دوش شفق گدازه ی چشم تو بود

خورشید شکوه تازه ی چشم تو بود

بعد از تو اگر جرعه ی آبی خوردیم

سوگند که با اجازه ی چشم تو بود

 

تشنگی چو شمعی سوخت با لبی به سرخی تر

مثل آن شرابی که ته کشید در ساغر

تشنگی شرابی بود تلخ چون زبانی که

جرعه جرعه حق می ریخت در میان تشت زر

تشنگی شرابی بود سرخ چون لبانی که

خشک ِ خشک ، می خوردند؛ چوب،چوب،چوبی تر

تشنگی شرابی که سکر ِ سرخ ِ نابش کرد

خاک را چنین فربه! تاک را چنان لاغر!

باد، نه! که یادی بود؛ باغ، نه! که داغی بود

لاله ها، نه که پرپر!

رنگشان پرید از سر

از غروب تو پاشید خون به روی هر خورشید

سرخی ِ شما سبز است روی پای هر کفتر!

من چه می توانم گفت با لبی لبالب از 

تیر و ترکه و خنجر -خنجری که در حنجر-

من چگونه بنویسم از سری که بر نی رفت

سر بریده باد این نی! پاره پاره این دفتر! 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 16:7 | لینک  |