با دو غزل درخدمت دوستان هستیم
غزل اول از همسر عزیزم ندا سهراب زاده
غزل بعدی هم که از همسر ناهمسرش!
طرح دو تا پلنگ جوان ایستاده است!
تقویم روی فصل خزان ایستاده است
گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است
حس می کنم که پشت همین چشمهای شاد
مردی همیشه دل نگران ایستاده است
در تو هزار بغض سترون نشسته است
در من هزار درد ِ نهان ایستاده است
در چشمهات این دو پریشان دربدر
طرح دو تا پلنگ جوان ایستاده است
بی تو پرنده میل پریدن نمی کند
ذهن پرنده از هیجان ایستاده است
این واژه های تلخ ِ معطل درون من
دیری در انتظار بیان ایستاده است
پشت دریچه های شب آلود ذهن من
اندوه شاعران جهان ایستاده است
پاییز در دقایق من مکث کرده است
انگار بی تو نبض زمان ایستاده است
من آبروي توام - رفتني و ريختني-!
سكوت را بشكن ، بر سرم هوار بزن
مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن
من آبروي توام - رفتني و ريختني-
مرا به كافه ببر ، بر سرم قمار بزن
مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!
براي خاطره تيري به يادگار بزن
و باد شو ! سر مويي مرا پريشان كن
به غمزه روسري ات را كمي كنار بزن
براي من پدري كن! به وقت شيطنتم
مرا به خون كش و با تركه ي انار بزن
و با تمام وجود از صميم قلب مرا
نه كه به جبر كه از روي اختيار بزن
نبايد اينهمه من بي گناه باشم آه!
بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن
سپس بيا و سر نعش كشته مرده ي خود
شبيه هرچه زن داغديده زار بزن
***
به خوابها بزن اي من! من ِگريستني!
به آبها بزن اي چشم! بي گدار بزن…