با تبریک سال نو و ۲۵ فروردین روز عطار
چون خودنويسي كه انگار بايد بخواند خودش را
مثل پيازي كه در چشم هي مي چلاند خودش را
دركام بي اشتهايان غم مي خوراند خودش را
عشقي كه با زخمهايش ما را نمك گير خود كرد
مثل نمك روي زخم دل مي فشاند خودش را
خون نيست، اين اشك سرخ است، اشك است، اشكي كه پرشور
در بطن رگهاي قلبم هي مي تپاند خودش را
بوي تو در هرچه شهر است؛ تنها نه در هفت شهر است
عطار را راست گفتند سر مي دواند خودش را*
پروانه ها عشق شمع است؛ شمعي كه برخاست اما
هم مي نشاند شما را هم مي نشاند خودش را
در عاشقي سوختن هم مثل تولد قشنگ است
ققنوس دارد در آتش مي پروراند خودش را
آنچه نوشتيم امروز فردا دوباره بخوانيم
چون خودنويسي كه انگار بايد بخواند خودش را
* اشاره اي است به يك روايت خرافي كه براساس آن عطار پس از بريده شدن گردنش به دست سرباز مغول سر بريده شده ي خود را برداشته آنقدر دويده تا از پا درآمده و در همان جايي كه افتاده به خاك سپرده شده است.