كدامين شاه شاهين هاي عدلش هست ميزان تر
كجايي آبروي رفته ي از اشك پنهان تر!؟
كه از من آستين ترشد ؛ كه از معشوقه دامان تر
اگرچه بازگشت آبروي رفته بختي نيست
كسي با بخت ِ برگشته نگردد عمرش آسان تر
بيا اي باد بدنامي كه من بي شانه ي يارم
شدم زلفي بريده ؛ از پريشاني پريشان تر
شدم ديواري از آيينه و از خود گريزم نيست
منم ؛ تصويري از آزادي ِ در خويش زندان تر
من آن چترم كه دايم بسته و در خويش گريان است
كه وقت واشدن در دست ياران هست گريان تر
گرانبار و گرانسنگ و گرانجان و گرانقدرم
دلم مي خواست باري، سنگ و جان و... قدري ارزان تر
ميان شهر هُو افتاده از هوهوي درويشان
كدامين شاه شاهينهاي عدلش هست ميزان تر!؟
سلام دوستان عزيز!
با تبريك سال نوواميد به خانه تكاني دلها
در خدمتم با يك رباعي از خودم و يك غزل از همسرم ندا سهراب زاده و يادداشتي با عنوان ارزنده ولي لرزنده و لغزنده
ابرم که مرا به نوبهاران دادند
چترم که مرا به دست باران دادند
تا غرق تماشا نشوم
این مردم
چشمان مرا به آبشاران دادند
چه اتفاق مليحي است اينكه بعد از من
بهار آمده و سر زده است از روزن
قفس شكسته و حس رهايي آمده است
و آسمان شده جولانگه پرنده شدن
پس از مني كه شكستم به زير بار جنون
جهان رسيده به معناي تازه اي از زن
درختها - هيجان خدا به روي زمين-
به التهاب غزل هايتان زده دامن
و رود هاي در آغوش دشت ها يله نيز
به خوانش غزل نابتان گشوده دهن
تغزل از سبد واژه هايتان سرشار
خيال آينه تان تخت ، چشم تان روشن
بهار سر زده و من هنوز پائيزم
چه آرزوي محالي دوباره روئيدن
ارزنده ولي لرزنده و لغزنده
چندي پيش ديوان يكي از شاعران نيشابوري به نام فتاحي(سيبك) به دستم رسيد كه طي همين سه چهار سال اخير به كوشش خانم كبري بستان شيرين و با نظارت استاد مهدي محقق به چاپ رسيده است.
فتاحي از شاعران قرن 9 هجري است كه به حكم انصاف مضامين خوبي همراه با ظرافت هاي زباني و بياني درغزل هايش آمده است.من البته نمي دانم كوشش خانم بستان شيرين و مهدي محقق را ارزنده بدانم يا لرزنده!؟ ارزنده به خاطر آن كه شاعري گمنام مانده! را به ما معرفي مي كنند كه قابليت و شايستگي پرداختن به او بوده و هست و لرزنده از اين باب كه در اين مسير لغزندگي هاي بسياري پاپيچ و دامنگير آن دو بزرگوار شده كه نمي تواندتوجيهي داشته باشد.
بنده در اين ديوان تا شمار نزديك به 130 مورد اشتباه ديده ام كه متاسفانه نشان از تصحيح سرسري مصحح! دارد. و اين از استاد محقق غيرمحققانه است.
اين غزل فتاحي را بخوانيد
اي دل مجو زكلبه ي احزان سفر مفر
از آرزوي دل چو نداري خبر مبر
گويند اهل عشق مقر در سقر كنند
مست قرار رفته چه داند سقر مقر
ما دل به تاب آتش غم سوختيم تا
سوزد رقيب را به غم ما جگر مگر
باران اشك پرخطر آمد ولي به راه
نبود غريق موج بلا را خطر مطر
مشكل ميان چشم تو سازد فلك حجاب
سيل سرشك ما كه گذشت از كمر ممر
با تيغ جور پرده ي ما مي دري ، مكن!
تا خون جان خلق نگردد هدر مدر
فتاحيا! كباب كند دل خدنگ عشق
چون مرغ سينه ساز بلا را سپر مپر
شايد خيلي ها اين غزل را با تعمدي كه در نوع كلمه ي قافيه اش وجود دارد فقط از منظر تفنن و سرگرمي ببينند و بگويند چه شاعر بي كاري بوده كه خود را به چنين زحمتي انداخته است!(؟) بله!اين نوعي تفنن است اما قرار نيست هميشه حاصل تفنن امري بي فايده باشد. به حق فتاحي در اين غزل و غزل ديگري كه در پايان اين نوشته آمده است توانسته است از فن عبوركرده، به هنر پردازد و از اين رهگذر چند سطري درخور به ادبيات فارسي بيفزايد. تكنيك زباني بسيار بالا در اين غزل ها دشواري كار و مهارت شاعر را براي ما روشن مي كند. فتاحي در اين 2 غزل به صورت كامل و گسترده و در ديگر غزل هايش به صورت جسته گريخته از اين فن زباني استفاده كرده به طوري كه مي توان همين ويژگي را يكي از مهمترين مختصات زبان اين شاعر دانست. فتاحي با اين رياضت زباني كه صد البته به رضايت خود اوست نه به سبب تحميل نفس و يا هر نوع اجبار ديگر ذهن و زبان خود را در محدوديتي خودخواسته قرار مي دهد كه بتواند كنترل كلام را به دست گرفته تا هر واژه يا جمله اي (سهل يا سخت) انديشه و احساس او را دستخوش خود نگرداند. او با اين كار علاوه بر اينكه تكنيك خود را به نمايش مي گذارد موسيقي كناري اش را نيز تا آنجا كه ممكن است بالا برده و با ذوق خود شوق مخاطب را دو چندان مي كند. و چنين مي شود كه همين محدودسازي هاي خودآگاهانه و نه خودخواهانه زمينه اي مي شود براي به قول فردوسي «تخم سخن پراكندن»
اين جبر مختار، شاعر را به سمت و سوي خلاقيت در زبان و بيان مي كشد و او را از سطح زبان بازي به عمق بازي با زبان مي رساند و به آن جايي كه مي تواند به سهولت به ممتنع نويسي بپردازد. وقتي كه چنين پيش آمدي به پيشرفت مي رسد توانايي شاعر را مي نماياند و آنگاه خود مخاطب در مي يابد كه چنين شاعري با اراده ي معطوف به امرِ « كن فيكن » مي نويسد نه از سر تفنن!
ز شست تير كه آن غمزه را بُدست به دست
هزار ناوك غم در دلم نشست نه شصت
ز باغ غصه كه هردم گلي شگفت شكفت
دلي كه در بر ِ يار سمن براست برست
به ياد قد تو دل طوبي بهشت بهشت
كه پيش سرو تو هر قامتي كه هست كِه است
به دور زلف تو آسوده ي كمند كمند
كز آهوان تو صياد مردم است دو مست
ز رودبار دو چشمم بيا به جوي بجوي
كه بي عذار تو گر چشمه ي گل است گل است
غرور بال و پرت عُجب در نهاد نهاد
هواي عشق چو مرغي كه بي پرست پرست
ز عقل مساله فتاحيا ! ميار مي آر
كه مفتي تو دراين نوع مساله است الست
