تبليغاتX
انگشت ششم
به نام نامی آنکس که ما را ننگ نامیده

بیداد را نوشتم در گوشه ی سه گاه

گاهی به اشک

 گاه به خون

 گاه هم به آه

بیداد را نوشتم و دادم به دادگاه

بیداد را نوشته ام اما نخوانده اند

خوانندگانِ بیدلِ پابندِ دستگاه

کوتاهِ دامن تو و دست دراز ما

آخر گدا چگونه رود پیش پادشاه؟!

ایمانِ شیخ شهر به " الا " نمی رسد

بسکه دراز کرده زبان را به " لا اله..."

اما تو آن خدای سپیدی که خواندی ام

هرچند هست نامه ی اعمال من سیاه

از پا درآمده قلمی استخوانی ام

بیدادهای آمده و رفته را گواه

بیداد را نوشتم در گوشه ی سه گاه

گاهی به اشک گاه به خون گاه هم به آه...

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 15:27 | لینک  | 

 

 با تبریک سال نو و ۲۵ فروردین روز عطار

چون خودنويسي كه انگار بايد بخواند خودش را

 

مثل پيازي كه در چشم هي مي چلاند خودش را

دركام بي اشتهايان غم مي خوراند خودش را

عشقي كه با زخمهايش ما را نمك گير خود كرد

مثل نمك روي زخم دل مي فشاند خودش را

خون نيست، اين اشك سرخ است، اشك است، اشكي كه پرشور

در بطن رگهاي قلبم هي مي تپاند خودش را

بوي تو در هرچه شهر است؛ تنها نه در هفت شهر است

عطار را راست گفتند سر مي دواند خودش را*

پروانه ها عشق شمع است؛ شمعي كه برخاست اما

هم مي نشاند شما را هم مي نشاند خودش را

در عاشقي سوختن هم مثل تولد قشنگ است

ققنوس دارد در آتش مي پروراند خودش را 

آنچه نوشتيم امروز فردا دوباره بخوانيم

چون خودنويسي كه انگار بايد بخواند خودش را



*       اشاره اي است به يك روايت خرافي كه براساس آن عطار پس از بريده شدن گردنش به دست سرباز مغول سر بريده شده ي خود را برداشته  آنقدر دويده تا از پا درآمده و در همان جايي كه افتاده به خاك سپرده شده است.

 

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 19:39 | لینک  | 

«دو خط رضايتنامه»

عنوان مجموعه رباعيات رضوي بنده است كه در دو تابستان 84 و 86 براي خود ِ حضرت سروده شد و پاييز امسال بالاخره چاپ و منتشر شد. چند رباعي از اين مجموعه در آستانه ي سالروز شهادتش تقديم به دوستداران آن بزرگوار

1

مي ترسم اگر دوا بگيرم بروم

با دست شما كه پا بگيرم بروم

اي خوب!

به خواب من نيا امشب هم

مي ترسم اگر شفا بگيرم بروم


2

خونين جگري و سينه چاكي كه منم

انگور و انار شرمناكي كه منم

مشتاق شده است تا كمي بنشيند

بر دامن تو

گردي و خاكي كه منم


3

اين تهمتن است نوشدارو در دست

اين نيز امامي است كه آهو در دست

نقاشي من سه بعد دارد ، اين هم

من هستم

خادمي كه جارو در دست!

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 1:28 | لینک  | 

 

شتک زده است به خورشید

 خون ِ بسیاران

بر آسمان که شنیده است

از زمین

 باران!؟

حسین منزوی

******************************************************

یک رباعی و یک غزل برای امام حسین و عاشورا

بر دوش شفق گدازه ی چشم تو بود

خورشید شکوه تازه ی چشم تو بود

بعد از تو اگر جرعه ی آبی خوردیم

سوگند که با اجازه ی چشم تو بود

 

تشنگی چو شمعی سوخت با لبی به سرخی تر

مثل آن شرابی که ته کشید در ساغر

تشنگی شرابی بود تلخ چون زبانی که

جرعه جرعه حق می ریخت در میان تشت زر

تشنگی شرابی بود سرخ چون لبانی که

خشک ِ خشک ، می خوردند؛ چوب،چوب،چوبی تر

تشنگی شرابی که سکر ِ سرخ ِ نابش کرد

خاک را چنین فربه! تاک را چنان لاغر!

باد، نه! که یادی بود؛ باغ، نه! که داغی بود

لاله ها، نه که پرپر!

رنگشان پرید از سر

از غروب تو پاشید خون به روی هر خورشید

سرخی ِ شما سبز است روی پای هر کفتر!

من چه می توانم گفت با لبی لبالب از 

تیر و ترکه و خنجر -خنجری که در حنجر-

من چگونه بنویسم از سری که بر نی رفت

سر بریده باد این نی! پاره پاره این دفتر! 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 16:7 | لینک  | 

توی این بازار آشفته ی رباعی سرایی دو تا رباعی هم از من بخونید! 

۱

هر ذره که از جهان تو می گذرد

از خاطر شاعران تو می گذرد

این توده ی آه آرزومندان است

ابری که

از آسمان تو می گذرد!

 

۲

از جام جنون مست نخورده برگرد!

تا کوچه به بن بست نخورده برگرد!

ماها همه پاخورده ی عشقیم

ولی

تو باکره ای. دست نخورده برگرد!

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 18:33 | لینک  | 

با گرامیداشت ۲۰مهر سالروز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی!

 (غزل-مشترکی با حافظ)

بس است دام پراكندگي ِگيسو را

بگو گره بزند يك نفر سر مو را

 

دوباره موي تو را مي كشد پريشاني

بگو به شانه بخواباند اين هياهو را

 

پل صراط همين تار موي مُشكين است

چنين كه خون به جگر كرده هرچه آهو را

 

تمام مردمكاني كه زير پلك تواند

به سرمه خانه كشيدند هر قلم مو را

 

چقدر دل كه تو دزديده اي به رندي و ناز

چنان كه خواجه مضامين شعر خواجو را

 

هزار نكته ي باريكتر ز مو اينجاست

ببين كه ماه چه باريك كرده ابرو را

 

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

گرفته نيش اگر جاي نوشدارو را

 

زمانه مي كشد و غم نمي خورد هرگز

نه بوسعيد ابوالخير و نه ارسطو را

 

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 23:29 | لینک  | 

سلام و عرض معذرت از اینکه دیرادیر به روز می کنم و بروز!!

حالا که برای ارشد ادبیات به دانشگاه محقق اردبیلی اومدم و از اینترنت رایگان و بدون محدودت استفاده می کنم حتماْ بیش از پیش وب نگاری خواهم کرد!

فعلاْ این غزل را از من بر داشته باشید!!

من در آیینه ام و آینه بیرون از من!

 

چون بگویم که از او چونم و او چون از من

من در آیینه ام و آینه بیرون از من

من پریزادم و همخوابه ی دیوی که مدام

می زند بشکن و می گیرد نشگون از من

او چو بخت است که خوابش شده ارزانی من

تا گران تر شود این خواب به افسون از من

ما دو قلبیم که پیوند چو خوردیم به هم

من شدم خون دل از او او شده دل خون از من

گردن دار فنا خم شده از راستی ام

خم نگردیده اگر گردن گردون از من

خشت اول شدم و گرچه نهادم کج نیست

می شود خانه ی معمار دگرگون از من

شیشه ی عمرم و هر سنگ مزاری زاری

که سرش خورده به سنگ من و ...مدفون از من

خاطر صائب ما جمع پریشان گویی است

شانه از او شد و زلف از تو و مضمون از من

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 12:14 | لینک  | 

سلام دوستان!

بعد از یک مدت مدید و شدید این هم یک غزل جدید

  

و من از چشمهات فهميدم ... آبشار نزديك است

 

عقربه باز پشت دستم را مي گزد كه قرار نزديك است

لحظه هاي به بار آمدن شاخه ي انتظار نزديك است

 

كاغذ ابر و بادي خود را آسمان روي ميز روز گذاشت

شاعري روي آن به شعر نوشت كه طلوع بهار نزديك است

 

من به ديروزها سفر كردم روزهاي من عاشقت شده ام

تو گريبان دريدي و ديدم فصل سرخ انار نزديك است

 

لب تو خنده اي شد و پاشيد يك هميشه بهار را بر عكس

بعد ترسيده بودي و گفتي:« دست بردار! كار نزديك است

بيخ پيدا كند وَ ريشه ي عشق... » گريه ديگر به تو مجال نداد

و من از چشمهات فهميدم چقدر آبشار نزديك است

 

دل به دريا زدم و دست از جان شسته بودم كه ناگهان طوفان

گردبادي به گردنم انداخت ديدم انگار دار نزديك است

 

قاب عكس تو را بغل كردم مژه هايم به هم گره خوردند

بغض سربسته اي ترك برداشت لحظه ي انفجار نزديك است

 

من به امروز آمدم اما ساعتم از قرار خوابيده

عقربه باز پشت دستم را مي گزد كه قرار نزديك است

 

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 7:41 | لینک  | 

 

 

ما را به لب آورده و چون فحش پراندند

  

 

بيرون كن از آيينه ي خود جلوه گري را

از شيشه ي عمر من ديوانه پري را

 

عشق از شب اول كه حنا بست به دستم

مي بست به من نطفه ي خونين جگري را

 

ما را به لب آورده و چون فحش پراندند

حق نمكي نيست لبان شكري را

 

خود را به هرآن در كه زدم درد گرفتم

بايد به كجا برد چنين دربدري را!؟

 

هر بي پدري طعنه به مريم زده عيسي!

بر خيز و درآور پدر بي پدري را

 

اين باد كه با پرده به رقص است هميشه

درپرده نموده است همه پرده دري را

 

اينجا خبري نيست مبادا كه خبرچين

پيش تو بيارد خبر بي خبري را

 

با شعر سخن گفتم ؛ باشد كه ببندد

گوش شنوايي به خود اين درّ دري را

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 5:35 | لینک  | 

 

يكي با بخت خوابيده يكي با بخت ِ خوابيده

 

 

 

 

يكي با بخت خوابيده يكي با بخت خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

 

يكي را حلقه در دست و يكي را دست در حلقه

كليد هر دري در قفل هر دردي نچرخيده

 

يكي با عقل خوشنام و يكي با عشق بدنام است

به نام نامي آنكس كه ما را ننگ ناميده!

 

تعادل در ترازوي كدامين دولتي اي عقل!

كه ناسنجيده مي گويي ولو سنجيده سنجيده!؟

 

سرم از شرب سنگين و سبوي شيشه اي در دست

سرم را در سبو كن آه اي دُور نگرديده!

 

تويي آن آفتابي گردن و من آن گل گيجي

كه سرگرداني اش را هيچ خورشيدي نفهميده

 

تو آن بازيگر تردستي و من آن گل پوچي

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

 

من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

 

من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خدا داروي ما را هردو در يك نسخه پيچيده

 

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 6:17 | لینک  |